
هواي گريه با يه دل گرفته . . . من با خيالتم خوشم . . .
همیشه باران از چشمان من شروع می شود و
آنقدر می بارد که دریا را شر منده می سازد . . .
بی تو با تو بودن شده شب و روزم 
بی توام و یادت با منه هنوزم . . . 
این روزا که میگذره ، یاد تو آتیش به قلبم میزنه
هرجا باشی میدونم ، عزيزم قلب تو مال منه . . . 
چه سلامی؟! چه نگاهی ! وقتی شانه هایت مدتهاست به علامت نمیدانم بالاست و انگار حالاحالاها هم خیال پایین آمدن ندارد.
چه تابستانی؟! وقتی یک عالمه از برگها هنوز پایین نیامده ،به خاطرش خودکشی کردند.
چه بهانه ای؟! وقتی تمام بهانه ها را گرفته ای و دیگر گرفتنش از نگرفتنش برایت سخت تر است.
چه حرفی؟! وقتی تمام حرفها را در خیال خودت زده،تصمیم رفتنت را روی دیوار هر پس کوچه ای نوشتی و من فقط خواندم .
چه دوست داشتنی؟! وقتی به تعداد حروف دوست داشتن هم دوستم نداری . . .
ميبيني عين ديوونه ها شدم ، اینا همش اثرات چیزی شبیه دلتنگیه ، واسه کسی که اصلا شاید ندونه یه نفر هر شب به یادش داره می نویسه.
ولی آخه عزيزم . . . هیچی ، بی خیال ! من با خیالتم خوشم ، چه بخوای چه نخوای
صفایی بود دیشب با خیالت خلوت مارا
ولی من باز پنهانی ، تورا هم آرزو کردم . . .
سر سنگینی ، عیبی نداره .بهتر از اینه که بشنوم غمگینی!
به فرض كه دوسم نداری ، نه خودمو ، نه نوشته هامو . این خودش قانع کننده ترین دلیل دنیاست، خودش کلی دلیله ...
اما حالا یک سلام پر رنگ و چند نقطه چین ... و یک دقیقه سکوت به احترام تمام لحظه هایی که در انتظار پاسخ تو هستند و خواهند بود . . .
همیشه اشتباه ما اینست که جای نگاه و گناه را تشخیص نمی دهیم . همیشه انتخاب نوعی اضطراب است و شایداضطراب هم بخشی از انتخاب !
به قول یه دوست وقتی دلت بهت میگه الان وقتشه که حرف بزني و بنويسي یعنی بنویس و بگو، هرچه پیش آید خوش آيد ! باشه پس منم ميگم :
عجیب دوستت دارم ، هر جور که دوست داری دوستم داشته باش ، اما نرو
من به همین شاید دوست نداشتن و بی جوابی و ناز خریدن و سوختن و ماندن و هميشه معذرت خواستن راضي ام ، تو هم به همین راضي باش . . . اما نرو . . .
چه جوری برات بگم ؟ اما به قول مریم حیدرزاده :همچنان که نیمی از عشق به شهامت گفتن است ، نیم دیگر آن هم به شهامت اعتراف برای بیان دلایل نگفتن است .
پیش ترها هم در گوشه ای خواندم :‹‹نفس عشق درمان عاشق است ، ،نه نفس معشوق››
ساده ترش هم همان است که نیاکانمان گفته اند : " تا دوری عزیزی ، و وقتی نزدیک شدی... "
و سهراب عزیز هم چه زیبا گفت : «« همیشه فاصله ای هست . . . »»
اما اگه قرار باشه منم بگم ،اینجوری میگم : 
کاش ای کاش که میشد که بدانم تا کی
از غم عشق تو با خویش مدارا کردن
باز خورشید سفر کرد و شب از راه رسید
چاره ای نیست به جز تکیه به فردا کردن
خسته ات نمیکنم تا بیشتر از این چشمای نازنینت خسته نشه.
میدونم که این روزام خیلی سرت شلوغه و مشغولی. دلم میخواد منت بذاری و حتی اگه شده با چند کلمه پرنده ی آواره ی دلمو بازم هوایی کنی.
اين شعر رو خيلي دوسش دارم ، تقديمش ميكنم به تويي كه خيلي دوست دارم
‹‹ ای دو چشم مست تو در این حوالی بی نظیر
خسته ام ، تنهاترينم ، دستهايم را بگير
قطره قطره آب شد ، دل در غمت بی تاب شد
زیر خورشید فروزان نگاهت ، ناگزیر
آه اگر صد سال بنشینم تماشایت کنم 
من نخواهم شد ز چشمان تو هرگز سيرسير
با امید با تو ماندن ،از تو گفتن زنده ام 
بی تو من میمیرم ، ای بالا بلند سر به زير
بس که دنبال تو راه افتاده ام ،دیوانه وار
رد پایم مانده برشن های گرم این کویر
ای دلیل ماندن من در کویرستان دل
سایه ی عشق خودت را از سر من بر نگیر . . . ›› 
تــــــــــــــارا